+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:45  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط ندا رضایی بدر
|
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت: گفت: جایی که می ری مردمانی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم...تو تنها نیستی... توی کوله بارت
عشق می ذارم تا بگذری...
قلب می ذام تا جا بدی...
اشک می دم تا آرومت کنه... و
مرگ می دم تا بدونی دوباره پیشم بر می گردی...

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:32  توسط ندا رضایی بدر
|
فرشته ای از سنگ پرسید: چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی تا از تو انسان بسازد؟ سنگ تبسمی کرد و گفت:
هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط ندا رضایی بدر
|
شکسپیر می گه: عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال توست و اگر برنگشت از اول هم مال تو نبوده ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:21  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:35  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:31  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:31  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط ندا رضایی بدر
|